«هواللطیف»

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد...عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز...دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

 

ای عشق، ای عزیزترین، ای مظلوم ترین...ای تواناترین...چقدر خوشبختم که «فقط» تو را دارم و «دولت عشق»...

بی کسی چرا، وقتی تو همه هستی، وقتی حریم هستی، وقتی حرمت هستی...

در بن بست رهایی، پرواز در  کهکشان برایم کافیست

نوازش نسیم, بوسه قاصدک ها, آغوش نخلستان و قلب تپنده ستاره نیمروز، برای جاودانگی افق روشنم بس است

من چشمه ای را یافته ام که بی آنکه بنوشم،  سیرابم می کند.

من شهد خورشیدی را نوشیده ام که در بی تابی, می تابد و روشنم می کند...

تو را با هیچ چیز و هیچ کس به جز خودت عوض نمی کنم و شریک نمی شوم، که تو لاشریکی...

وجود نازنینت را آلوده هیاهو و قیل و قال های زمینی نمی کنم، که تو لطیفی...

در سایه سار بلندای قامتت، گاهی من بر دوش تو هستم و گاهی تو بر دوشم...

ای عزیزترین...ای عشق،حرمت حریمت پیش من امن است