باد شرق، باد غرب

در آستانۀ یکصد سالگی اولین چاپ از کتاب باد شرق، باد غرب،  (East Wind, West Wind) اثر نویسندۀ برجستۀ آمریکایی پرل اس. باک، این کتاب توسط غزال رمضانی ترجمه شد. 
پرل باک (Pearl S. Buck) که خود تجربۀ زندگی در دوران گذار چین باستان به عصر نوین را داشت، به خوبی تحولات و حال و هوای آن دوره را به رشتۀ تحریر در آورده است. هر چند کتاب سرشار از حقایق دردناکی‌ست که از زندگی سنتی زنان چینی پرده بر می‌دارد، اما آنچه که خواندن آن را تبدیل به تجربه‌ای لذتبخش و منحصربه‌فرد می‌کند، توصیفات شعرگونۀ راوی از دیده‌ها و شنیده‌ها و خاطراتش است. 

چندان جای تعجب نیست که در سرزمین‌های گوناگون، این زنان هستند که متحمل رنج‌ها و مصیبت‌های نشأت‌گرفته از آداب و رسوم عجیب و خرافی می‌شوند. اعراب به گونه‌ای زن را به بردگی می‌گیرند و عجم به گونه‌ای دیگر. هندو به نوعی و چینی به نوعی دیگر...و البته با اینکه هزارۀ سوم از راه رسیده است و بشر مدعی‌ست در دوران مدرن زندگی می‌کند، این برده‌داری سر و شکلی دیگر به خود گرفته و در نقاب مدرنیته زن و مرد را به بردگی گرفته است. 
کوی لان قهرمان داستان، دختر جوانی‌ست که طبق یک رسم قدیمی همسر آینده‌اش از شش سالگی برای او انتخاب شده. اما شوهرش که در غرب تحصیل کرده، زندگی او را متحول می‌سازد و کوی لان با ابعادی ناشناخته از جهان مواجه می‌شود که در زندگی محصور خود در دوران نوجوانی، از آنها بی‌خبر بوده است.
رهایی از زندگی برده‌وار یک دختر اشرافی، رنگی تازه به سرنوشت او می‌زند و داستان با اتفاقات جدیدی که در خانواده‌اش رخ می‌دهد، ادامه می‌یابد.
این ترجمه را به مادرم تقدیم می‌کنم. به یاد دوران کودکی‌ام که این کتاب را اولین بار در دست او دیدم و قسمت‌های زیبای داستان را برایم می‌خواند و من از توصیفات شاعرانۀ نویسنده و خوانش ادیبانۀ مادرم لذت می‌بردم. 

نکته: این کتاب در هیچ پلتفرمی برای دانلود عرضه نشده است و البته ترجمۀ کاملش نیز «علی‌الاصول» غیر قابل چاپ است! 


در بخشی از کتاب باد شرق، باد غرب، چنین می‌خوانیم:
«...با هم غرق تماشای قرص کامل ماه بودیم که در اوج آسمان‌ها شناور بود و تاب می‌خورد. باد شبانگاهی برخاسته و صفی از ابرهای سفید در امتداد آسمان با سرعت پرندگان سپید و بزرگ می‌چرخیدند و گاهی رخ ماه را پنهان می‌کردند و گاه با حرکتی جادویی نقاب از چهرۀ ماه می‌افکندند. حرکت ابرها به قدری چابک بود که گویی خود ماه بالای درختان می‌رقصید. بوی باران با هوای شبانه در هم آمیخته بود. این زیبایی و آرامش درونم انباشته می‌شد و مرا سرمست ساخته بود. ناگهان احساس رضایت زیادی از زندگی‌ام به من دست داد. سرم را بلند کردم و دیدم شوهرم به من خیره شده. لذتی شرمسارانه و شگرف مرا از درون لرزاند.
سرانجام با صدایی که رضایت درونی او را نیز بازتاب می‌داد، گفت: «چه ماهی! کوی لان، آیا آن چنگ قدیمی را خواهی نواخت؟»...