کهکشان نورد، وبسایت شخصی غزال (غزاله) رمضانی

جان تازه می شود ز نسیم بهار عشق...

فصل پنجم، بهار

بهار را در آستانه زمستان یافتم، در شبی سرد و بی پایان از شب‌های زمین،
این بهار را به آفتاب بیرحم تابستان نخواهم داد
تا دست یغماگر پاییز آن را به تاراج ببرد
بهار در دشت کهکشان ادامه دارد، در افق روشن، در فصل پنجم...
دور از چشمان نامحرم زمستان...


غزال رمضانی، بهار یشمین 1396

خواب های زمینی...

«پرسشگر: اگر هم رویا و هم فرار از آن تصور است، پس راه خروج کدام است؟
ماهاراج: هیچ نیازی به راه خروج نیست! آیا متوجه نیستید که راه فرار نیز بخشی از همین رویاست؟ تمام کاری که باید انجام دهید، این است که خواب را به عنوان خواب تشخیص دهید و بشناسید...»

بخشی از کتاب من آن هستم، جلد اول

زمام زمین، همیشه در دست تعداد معدودی بوده و خواهد بود. چه آن هایی که شعار مبارزه با ظلم را می دادند و چه آن هایی که خودشان دست اندر کار ستم بوده اند.

دولت عشق

«هواللطیف»

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد...عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز...دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

 

زمین جان، روزت مبارک

زمین، مروارید غلتان ساحل کهکشان، تیله‌ی سبزآبی میز بازی خدایان، پرده‌ی خیالات و کابوس‌های بی‌پایان، اردوگاه ابدی ارواح سرگردان‌،سکوی پرواز افق‌های کیهانی...
زمین جان، روزت مبارک.

با ستاره رفته...

طوفان رو دوست دارم. طوفان های کیهانی آدمو با خودشون به جاهایی می برن که رفتنش از عهده پای آدمیزاد بر نمی یاد... بالاخره طوفانی که منتظرش بودم از راه رسید و منو برد به قلب کهکشان کودکی...کهکشانی که مدتهاست ساکنش هستم، اما چند وقتی بود از قلبش دور شده بودم و در سیاهچاله ای گرفتار...البته سیاهچاله خوبی بود، از دور همه چیز واضحتر دیده میشه، مخصوصاً پوچی تمام فلسفه بافی ها روی این ذره غبار. من هم دیگه نمی خوام چیزی بدونم، نوری ببینم یا صدایی بشنوم...فقط می خوام یک صدابشنوم و درخشش یک ستاره رو ببینم: ستاره تپنده قلب کهکشان

سلام ستاره نیمروز...

امشب در سایه سار خورشیدم...

در افق روشن نشسته ام، با چشمان روشن به یک سلام ازلی

می دانم دیر آمده ام، اما زمان را تا سرچشمه ی آغازش در خواهم نوردید، تا به وجود جاودانه ات بازگردم

و می دانم که آسمان پرواز از چشمان تو می گذرد...

قربانی قربان

کدام یک را قربانی کنم؟

عشق را یا زمین را که خود زاده‌ی عشق است؟

این بار می خواهم قربان را قربانی کنم، برای آن شاهد ازلی و ابدی که اینچنین بر گرد صورت بی صورتش می گردیم...

او که امکان بی پایان ممکن هاست، آن افق لایتناهی که ماورای ظلمت و نور می درخشد،

فریاد سکوت

آنان که می دانند سکوت کرده اند
و آنان که نمی دانند، از فریاد بلند این سکوت کر شده اند
در دانستنِ ندانستن
از پسِ این پیش گزینی چهل هزار ساله،
هنوز گیج و مبهوت آن اولین لحظه ام ...

 

بازار برده فروشان

مدتی بود گذارم به بازار برده فروشان نیفتاده بود

به محکمه ی عدالتی که کفه ی ترازویش همیشه به یک سو سنگین است!

در گیر و دار گذر از زمین، دردِ آگاهی از وجودش همواره قلبم را می سوزاند

تب خیال رفتن ندارد و داغ زندگی هر روز سوزنده تر می شود

من از کجا...

 

چنارهای سوخته

گنجشگکان سنگی، بی هراس از رگبار پاییزی

و نوشداروی باران، پس از مرگِ برگ

 

باران...

آیا خواهد شست آِینه ی غبارآلود شهر را؟

یا سیاهی دروغ هایی که از حقیقت می گویند؟

در این دیار کبوترها نیز به قفس های شیشه ای مهاجرت کرده اند

 

باران در میان این خزان،

نه، بهار زرین...

چه نوازنده است نسیم فردوس جاودان مولانا:

 

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا

من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

من از کجا...

 

غزال رمضانی، بهار زرین 1393

 

دُرّ یتیم

 

سؤال: بزرگترین ریسک در زندگی تان چه بوده؟
پاسخ : انتخاب زمین به عنوان سیاره ای برای زندگی...
مدتی طول می کشد تا حاضران جواب را هضم کنند، البته فقط آنهایی که شنیده اند!

شبانه ای برای ماه

تقدیم به ماه، این فانوس همواره درخشان زمین:

بی تو ای ماه،
کدامین فانوس، سایه های ترس را از شبهای زمین می زدود؟
وجاذبه ی کدامین عشق، قلب اقیانوس ها را به خروش و طغیان وا می داشت؟

عقب ماندگی روحی

گذشته می آید، در لباس روزهایی که به یاد نمی آورم، اما می دانم وجود داشته اند...در هیئت کسانی که وقتی یار بودند و حالا فقط غریبه ای هستند که نمی دانند چرا به نظرشان آشنا میرسی...تلاش می کنند دوباره یار شوند اما دوباره اشتباه می کنند...شاید مثل بار قبل، شاید مثل بارهای قبل...

عبوراز سیاه چاله

نمی دونم چرا همه از سیاه چاله ها می ترسن...الان دقیقاً در عمق یک سیاه چاله هستم...در حال غرق شدن... و برای دومین بار در زندگیم از غرق شدن نمی ترسم...دیگه ترسی نمونده...دلم میخواد بدونم اونطرف سیاه چاله چیه؟

همیشه جاذبه ی زمین، یک بار هم جاذبه ی سیاه چاله، به امید یافتن کهکشانی جدید پر از شگفتی های غیر قابل تصور...

به امید دیدار...

پایان ارتباط...

سکوت رادیویی...

 

 

کهکشان نورد